|
بیا با هم به خدا بخندیم
|

« زنی که صاعقه وار آنک ، ردای شعله به تن دارد
ز ره نیامده خود پیداست ، که قصد خرمن من دارد »
زنی بسامد خواهشها به زیر دامن دریایی
به هر شکستن موجش تن ، سیاه مست تمنایی
شبی که سایه ی تبدارش ، کنار بستر من رقصید
سکوت ، هستی شعرم شد ، فروغ غمزده ای خندید
شب از سکوت جهان ترسید ، تنش در آینه حوا شد
نفس به ثانیه پرپر زد ، دو بال پنجره تا وا شد
دوباره وحی شد و آیه ، چکید تا خط پستانش
دهان خیس خدا گم شد ، به زیر نرمی دستانش
لب بهشتی آدم بود ، که رفت بر لب تبداری
شکست دنده به دندانی ، چه عشق بازی خون باری!
به حجم حاشیه خندید و ، کنار متن نشست آن زن
به راز آینه پی برد و ، دوید مست به شعر من
ز ره نیامده هر واژه ردای صاعقه بر تن زد
به قصد شعله شدن زن را به متن آتش خرمن زد
شاعر حسین منزوی