تبليغاتX
wellcome to naser noghani
بیا با هم به خدا بخندیم
عصر تلخی بود عصر آخرین دیدارمان

آخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنت

مهربان بودی و آن ایمان دریایی هنوز

موج می زد در خدا پشت و پناهت گفتنت

آخرین دیدار گفتم؟ عذر می خواهم عزیز!

آخرین باری که دیدم غرق خون دیدم منت


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 21:39  توسط ناصر نوغانی   | 

 

« زنی که صاعقه وار آنک ، ردای شعله به تن دارد
ز ره نیامده خود پیداست ، که قصد خرمن من دارد »

زنی بسامد خواهشها به زیر دامن دریایی
به هر شکستن موجش تن ، سیاه مست تمنایی

شبی که سایه ی تبدارش ، کنار بستر من رقصید
سکوت ، هستی شعرم شد ، فروغ غمزده ای خندید

شب از سکوت جهان ترسید ، تنش در آینه حوا شد
نفس به ثانیه پرپر زد ، دو بال پنجره تا وا شد

دوباره وحی شد و آیه ، چکید تا خط پستانش
دهان خیس خدا گم شد ، به زیر نرمی دستانش

لب بهشتی آدم بود ، که رفت بر لب تبداری
شکست دنده به دندانی ، چه عشق بازی خون باری!

به حجم حاشیه خندید و ، کنار متن نشست آن زن
به راز آینه پی برد و ، دوید مست به شعر من

ز ره نیامده هر واژه ردای صاعقه بر تن زد
به قصد شعله شدن زن را به متن آتش خرمن زد


شاعر حسین منزوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 21:26  توسط ناصر نوغانی   | 

 
لينك باكس هوشمند مهر،افزایش بازدید،لینک باکس،افزایش امار،مهر باکس